حالم گرفته است

حالم گرفته است

به خوابگاه می روم و انگشتانم را

بر پوست كشیده ی شب می كشم

كسی مرا به استاد راهنما معرفی نخواهد كرد

كسی مرا به میهمانی فارغ التحصیلی دعوت نخواهد كرد

به هم اتاقی ام جواد گفتم : دیگر تمام شد

همیشه پیش از آنكه فكر كنی مشروط می شوی

باید به جای كارنامه تسلیتی بفرستیم

ایمان بیاوریم  به آغاز ترم بعد

ایمان بیاوریم به سال تحصیلی جدید

به جزوه های وا‍ژگون شده بیكار

 من مثل دانشجوی عاشقی كه جزوه ی همكلاسی اش را

دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم

كسی به فكر ماهی ها نیست

كسی به فكر دانشجویان توی پارك نیست

كسی نمی خواهد باور كند دانشجو دارد می میرد

كه قلب دانشجو در زیر عشق ورم كرده است

كه ذهن دانشجو دارد آرام آرام

 از علم و دانش تهی می شود

و دانشجو انگار

چیزی مجرد است كه در انزوای كلاس

پوسیده ست

جواد می گوید :

از من گذشته است

من بار خود را بردم

و كار خود را كردم

و در اتاقش از صبح تا غروب

یا تخته نرد می بازد یا پاسور

من خواب دیده ام كه كسی می آید

كسی كه مثل استاد راهنما نیست

مثل مدیر گروه نیست

مثل معاون دانشجویی نیست

مثل رئیس دانشگاه نیست

نمره را قسمت می كند

خوابگاه را قسمت می كند

جزوه را قسمت می كند

انتخاب واحد را قسمت می كند

سلف را قسمت می كند

دانشگاه ملی را قسمت می كند

من خواب دیده ام

دانشگاه را به خاطر بسپار

دانشجو رفتنی است